من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز...هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی اين هرگز كشت ... !!!
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:10
  به قلم: پریسا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:19
  به قلم: پریسا
|
امشب به قصه دل من گوش می كنی
فردا مرا چو قصه فراموش می كنی
دوستی شاخ گلی است كه به يك غفلت خواهد پژمرد
كاش می شد غفلت نكنيم
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:34
  به قلم: پریسا
|
از بغض و فرياد خسته شده ام از دوباره ها بيزارم
دوست دارم بروم يك جای دور
از آنجا دستی تكان دهم و تمام.اين حال اكنون من است
تا چه پيش آيد...




+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 20:3
  به قلم: پریسا
|
بعضی از مردم می گويند آسمان آبی است
اما
من می گويم آسمان سياه است !
چون
آنرا در چشمان تو می بينم ! ! !

+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:49
  به قلم: پریسا
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:18
  به قلم: پریسا
|
هیچ وقت دل به کسی نبند...چون اين دنيا اين قدر كوچيكه كه توش دوتادل كنار هم جا نمی شن ولی اگه دل بستی هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه كه ديگه پيداش نمی كنی
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:8
  به قلم: پریسا
|
غریبه ی ديروزم آشنايی امروز و فراموش شده ی فردا پس در آشنايی امروز می نگرم تا در فراموشی يه دنيا يادم كنی
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:52
  به قلم: پریسا
|
آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید
پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلیای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرفتر پیرمرد نشسته بود روی صندلیای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف میزدن و پیرمرد نگاهشون میکرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم میدوخت و بغض میکرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمیخوان همدیگر رو ببینن.
پیرمرد در حالی که اشک میریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونهاش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...
پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلیای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 17:15
  به قلم: پریسا
|
همیشه آنچه دوست داریم نداریم راز خوشبختی در اين است كه آنچه كه در اختيار داريم دوست بداريم
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:27
  به قلم: پریسا
|
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:1
  به قلم: پریسا
|
به انتهای شب كه می رسم
چیزی در درونم
انگار می میرد
آرام آرام ...
و خیالم كشیده می شود
در تاریكی
دیدگان تو
زمان می گذرد
و من
همچنان برای تو می نویسم
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:36
  به قلم: پریسا
|
هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه كن...حتی اگر توش شکست بخوری ...اينو بدون که اگه کسی وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره می تونه يه تجربه هم بجا بزاره
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:21
  به قلم: پریسا
|
متین ترین کلمه عشـــق است
جذاب ترین کلمه آشنــــایی است
پاکترین کلمه وجدان است
زشت ترین کلمه خیــــانت است
بدترین کلمه بی وفـــایـی است
سخت ترین کلمه تنهــــایــی است
و تلخ ترین کلمه جـــــدایی است
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:0
  به قلم: پریسا
|
بوسه اسم است چون عمومی است . بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدی. بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مبهوت می کند. بوسه ضمير است چون از قيد انسان خارج نيست. بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل می کند
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:53
  به قلم: پریسا
|
برای عشق تمنا كن ولی خار نشو. برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گريه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببينه. برای عشق پيمان ببند ولی پيمان نشكن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگير . براي عشق وصال كن ولی فرار نكن . برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن . برای عشق بمير ولی كسی رو نكش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:57
  به قلم: پریسا
|
میان این همه شعر ، این یکی برای خودم
برای آخرغمگین ِ ماجرای خودم
سرم غروب به بالای دار خواهد رفت
خدا کند که ببخشد مرا خدای خودم
یکی شدیم و افسوس ، آخرش این شد
که اشتباه بگیرم تو را به جای خودم
تو بی گناه اسیری ، بگو به قاضی شهر
بگو اضافه کند روی جرم های خودم
به چشمهات چه پاسخ دهم ، نمیدانم
و سالهاست که ماندم در این چرای خودم
زیاد وقت ندارم ، برو ، خدا حافظ
غروب شد و رسیدم به انتهای خودم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:52
  به قلم: پریسا
|
تو را گم کرده ام امروز...و حالا لحظه های من...گرفتار سكوتی سرد و سنگينند...
و چشمانم...
كه تا ديروز به عشقت می درخشيدند...
نمی دانی چه غمگينند...چراغ روشن شب بود...
برايم چشم های تو...نمی دانم چه خواهد شد...
پر از دلشوره ام...بی تاب و دل گيرم...
كجا ماندی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:16
  به قلم: پریسا
|
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمات سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان در دیدگانم بود و گم شد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 21:9
  به قلم: پریسا
|
کاشکی بودی تا ببينی لحظه هام بی تو می ميرن
واسه با تو نبودن انتقام از من می گيرن
حالا هم صدا با يادت شعر موندن رو می خونم
می دونم كه ناگزيری اما منتظر می مونم


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:59
  به قلم: پریسا
|
می دونستی اشك گاهی از لبخند با ارزش تره ؟
چون لبخند رو به هركسی می تونی هديه كنی اما اشك رو فقط برای كسی می ريزی كه نمی خوای از دستش بدی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:32
  به قلم: پریسا
|
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم...... تنهايی را دوست دارم چون بی وفا نيست تنهايی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهايی رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهايی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهايی را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچکس اشکهايم را نمی بيند اما از روزی که تو را ديديم نوشتم ازتنهايی بيزارم

+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:15
  به قلم: پریسا
|
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمات سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو
جهان در ديدگانم بود و گم شد
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:57
  به قلم: پریسا
|
عجب شبی ست امشب
به رنگ سياه گيسوی تو
عجب سكوتی دارد امشب
به رنگ خاموش نگاه تو
و عجب طولانی ست اين شب
به قدر هجران ميان من و تو
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:30
  به قلم: پریسا
|
یه شب بهم گفت ای مهربون
من می مونم تو هم بمون
گفتش بهم ای باوفا
یادت نره این عهدمون
حالا کجا رفت اون بی وفا
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:40
  به قلم: پریسا
|
نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم
که هرگز پاره نشود
بر چه گلی بنویسم
که هرگز پرپر نشود
بر چه دیواری بنویسم
که هرگز پاک نشو د
بر چه آبی بنویسم
که هرگز گل آلود نشود
و بر چه قلبی بنویسم
که هرگز سنگ نشود
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:39
  به قلم: پریسا
|
چقدر دوست داشتم يك نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايی پر از خاطره . آری با تو هستم .. با تويی كه از كنارم گذشتی... و حتی يك بار هم نپرسيديی چرا چشم هايت هميشه بارانی است!!!؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:43
  به قلم: پریسا
|
زندگی چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنيم ؟ اگر زندگی است چرا می ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم

+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6
  به قلم: پریسا
|
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46
  به قلم: پریسا
|
به من ميگفت: آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير، ميميرم باورم
نميشد...فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم، بمير...! سالهاست که در
تنهايي پژمرده ام، کاش امتحانش نميکردم
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:47
  به قلم: پریسا
|