تو به من گفتی هرگز...هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی اين هرگز كشت ... !!!
تو به من گفتی هرگز...هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی اين هرگز كشت ... !!!
تا قيامت دل من گريه می خواد





فردا مرا چو قصه فراموش می كنی
دوستی شاخ گلی است كه به يك غفلت خواهد پژمرد
كاش می شد غفلت نكنيم
دوست دارم بروم يك جای دور
از آنجا دستی تكان دهم و تمام.اين حال اكنون من است
تا چه پيش آيد...




اما
من می گويم آسمان سياه است !
چون
آنرا در چشمان تو می بينم ! ! !

آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید
پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلیای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرفتر پیرمرد نشسته بود روی صندلیای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف میزدن و پیرمرد نگاهشون میکرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم میدوخت و بغض میکرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمیخوان همدیگر رو ببینن.
پیرمرد در حالی که اشک میریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونهاش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...
پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلیای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت
به انتهای شب كه می رسم
چیزی در درونم
انگار می میرد
آرام آرام ...
و خیالم كشیده می شود
در تاریكی
دیدگان تو
زمان می گذرد
و من
همچنان برای تو می نویسم
هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...حتی اگه کسی بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه كن...حتی اگر توش شکست بخوری ...اينو بدون که اگه کسی وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره می تونه يه تجربه هم بجا بزاره
متین ترین کلمه عشـــق است
جذاب ترین کلمه آشنــــایی است
پاکترین کلمه وجدان است
زشت ترین کلمه خیــــانت است
بدترین کلمه بی وفـــایـی است
سخت ترین کلمه تنهــــایــی است
و تلخ ترین کلمه جـــــدایی است
میان این همه شعر ، این یکی برای خودم
برای آخرغمگین ِ ماجرای خودم
سرم غروب به بالای دار خواهد رفت
خدا کند که ببخشد مرا خدای خودم
یکی شدیم و افسوس ، آخرش این شد
که اشتباه بگیرم تو را به جای خودم
تو بی گناه اسیری ، بگو به قاضی شهر
بگو اضافه کند روی جرم های خودم
به چشمهات چه پاسخ دهم ، نمیدانم
و سالهاست که ماندم در این چرای خودم
زیاد وقت ندارم ، برو ، خدا حافظ
غروب شد و رسیدم به انتهای خودم
و چشمانم...
كه تا ديروز به عشقت می درخشيدند...
نمی دانی چه غمگينند...چراغ روشن شب بود...
برايم چشم های تو...نمی دانم چه خواهد شد...
پر از دلشوره ام...بی تاب و دل گيرم...
كجا ماندی
دو چشمات سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان در دیدگانم بود و گم شد
واسه با تو نبودن انتقام از من می گيرن
حالا هم صدا با يادت شعر موندن رو می خونم
می دونم كه ناگزيری اما منتظر می مونم


چون لبخند رو به هركسی می تونی هديه كنی اما اشك رو فقط برای كسی می ريزی كه نمی خوای از دستش بدی
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم...... تنهايی را دوست دارم چون بی وفا نيست تنهايی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهايی رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهايی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهايی را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچکس اشکهايم را نمی بيند اما از روزی که تو را ديديم نوشتم ازتنهايی بيزارم

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمات سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو
جهان در ديدگانم بود و گم شد
عجب شبی ست امشب
به رنگ سياه گيسوی تو
عجب سكوتی دارد امشب
به رنگ خاموش نگاه تو
و عجب طولانی ست اين شب
به قدر هجران ميان من و تو
یه شب بهم گفت ای مهربون
من می مونم تو هم بمون
گفتش بهم ای باوفا
یادت نره این عهدمون
حالا کجا رفت اون بی وفا
نمی دانم محبت را بر چه کاغذی بنویسم
که هرگز پاره نشود
بر چه گلی بنویسم
که هرگز پرپر نشود
بر چه دیواری بنویسم
که هرگز پاک نشو د
بر چه آبی بنویسم
که هرگز گل آلود نشود
و بر چه قلبی بنویسم
که هرگز سنگ نشود
زندگی چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنيم ؟ اگر زندگی است چرا می ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم

تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
نميشد...فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم، بمير...! سالهاست که در
تنهايي پژمرده ام، کاش امتحانش نميکردم